![]() |
![]() |
|
| خردگرایی تنها راه کامیابی |
|
بسوی خرد گرایی
(1) آیا بیخدایی همان پوچ انگاشتن زندگی است؟
چرا باید زندگی ابدی باشد تا بتوانیم آن را بامعنا تلقی کنیم؟ چرا نتیجه ی عکس آن را نگیریم و نگوییم که: چون می دانیم که زندگی گذراست، پس بکوشیم که تمام معنای آن را در فرصت محدودی که در اختیار داریم دریابیم؟ درسی که باید از معرفت خود به میرایی مان می گیریم این باشد که: روزها، ساعت ها و دقایق عمرت محدود اند. پس بکوش هر روز، ساعت، و دقیقه را سرشار از معنا کنی. بکوش این زمان ها را با آموختن و کسب معرفت، با همدلی با بیچارگان، با عشق به دوستان و خانواده، با انجام کار خود به نحو احسن، با نبرد با شرّ و تاریک اندیشی، و همچنین با لذت بردن از سک س، تلویزیون، پیتزا و بازی سپری کنی. شاید خدا باوران بگویند که ما بی خداها با این چیزها فقط خودمان را می فریبیم. فکر می کنیم که زندگی مان بامعناست، درحالی که در واقع پوچ و بیهوده است. نمی دانم به کسی که اصرار دارد که زندگی من بی معناست، درحالی که خودم آن را سرشار از معنا می یابم، چه می توان گفت.فکر می کنم این بی معنا انگاشتن زندگی بیخدایان، چه بسا صرفاً تکبّرورزی باشد (2) بیخدایان به بهشت و جهنم اعتقاد ندارند، پس چه انگیزه ای برای نیکی کردن دارند؟ همان طور که برتراند راسل مدت ها قبل گفته، کسی که چنین پرسشی می کند، هیچ تصوری از نیکی بی چشمداشت ندارد. پس روشن نیست که این پرسش در مورد انگیزه ی نیکی کردن نیازمند پاسخ گویی باشد. مگر هر فضیلتی خود پاداش خود نیست؟با این حال، شاید این انتظار خیلی خوشبینانه ای باشد که مردم بدون چماق و هویج نیکی کنند. (3) ناقدان نورس بیخدایی اغلب می گویند که بیخدایان مدعی اند که "خدایی وجود ندارد" و ادامه می هند که کسی نمی تواند نفی چیزی را اثبات کند، و لذا بیخدایی یک آموزه ی مهمل است. نخستین نکته ای که در این مورد باید بدان توجه کرد این است که اغلب اثباتیک ادعای منفی هم ممکن است. اقلیدس ثابت کرد که بزرگترین عدد اول وجود ندارد. من می توانم ثابت کنم که دوچرخه ام در زیرزمین نیست. کافی است به زیرزمین بروم، چراغ را روشن کنم و نگاهی به اطراف بیاندازمخوب در مورد "خدایی وجود ندارد" چه می توان گفت؟ آیا می توان این ادعا را ثابت کرد؟ نه، فکر نمی کنم بتوانم ثابت کنم که زئوس، اودین [خدای اسکاندیناوی]،و غیره وجود ندارند، همان طور که نمی توانم ثابت کنم که اسب تک شاخ وجود ندارد. اما همه ی باورهای عقلانی متکی به اثبات نیستند. ما خیلی ادعاها را رد می کنیم، نه به این دلیل که نادرستی شان را ثابت کرده ایم، بلکه به این خاطر که هیچ مبنایی برای پذیرش شان نداریم. |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و چهارم فروردین 1388ساعت 18:28 توسط سرخ جامه |
|
|
درود بر خرد گرایان
"تئیسم" به عنوان "باور به وجود خدا یا خدایان" تعریف می شود. واژه ی “theism” گاهی برای اطلاق به باور به قسم خاصی از خدا – خدایِ شخصیِ ادیان توحیدی – به کار می رود. اما در سراسر این کتاب، "تئیسم" برای نامیدن باور به هر نوع خدا یا خدایان استعمال می شود. پیشوند “a” به معنای "فاقد" است، پس معنای تحت اللفظی واژه ی “a-theism” ، "فاقد تئیسم" یا فاقد باور به وجود خدا یا خدایان است. بنابراین، اتئیسم، فقدان باور تئیستی است. کسی را که به وجود خدا یا هر موجود ماوراءطبیعی باور ندارد اتئیست می خوانند. گاهی اتئیسم را چنین تعریف می کنند: "باور به اینکه هیچ قسم خدایی وجود ندارد"، یا اینکه خدا نمی تواند وجود داشته باشد. با اینکه اینها هم مقولاتی از اتئیسم هستند، اما کل معنای آن را پوشش نمی دهند – و با توجه به سرشت اصلی اتئیسم، تاحدی گمراه کننده اند. اتئیسم، اساساً یک باور نیست، بلکه فقدان یک باور است. یک اتئیست در وهله ی نخست کسی نیست که باور دارد که خدا وجود ندارد؛ بلکه کسی است که باور ندارد که خدا وجود دارد. با تعریف فوق، دامنه ی معنایی اتئیسم گسترده تر از آن چیزی می شود که معمولاً از آن مراد می کنند. پل ادواردز دو تا از رایج ترین کاربرد های واژه ی اتئیسم را چنین توضیح می دهد: معنای نخست، معنای متعارفی است که مطابق آن شخصی را اتئیست می خوانند. اگر کسی بگوید که خدایی نیست، و این اظهار به این معنا گرفته شود که "خدا هست"، گزاره ای کاذب است. معنای دوم، و گسترده تر اتئیسم آن است که کسی باور به وجود خدا را منکر باشد، فارغ از اینکه این انکار مبتنی بر کاذب دانستن باور به خدا باشد یا خیر. هر دوی این معانی، اقسام مهمی از اتئیسم هستند، اما هیچ یک حق مطلب را در مورد اتئیسم ادا نمی کند. "اتئیسم" یک واژه ی سلبی است، واژه ایست برای نفی، و حاکی از خلاف تئیست بودن است. اگر عبارت "باور- به- خدا" را جایگزین تئیسم بگیریم، می بینیم که نفی آن "عدم- باور- به- خدا" یا به بیان دیگر "اتئیسم" می شود. این واژه تنها بیان دیگری از "فاقد تئیسم"، یا فاقد باور به وجود خداست. "تئیسم" و"اتئیسم" واژگانی توصیفی اند: نشانگر باور یا عدم باور به خدا هستند. اگر شخصی را تئیست بخوانند، برایمان مشخص می شود که به خدا باور دارد، نه اینکه چرا به خدا باور دارد. اگر کسی را اتئیست بخوانند، برایمان مشخص می شود که به خدا باور ندارد، نه اینکه چرا به خدا باور ندارد. دلایل باور نداشتن به وجود خدا بسیار اند: ممکن است فرد هرگز با مفهوم خدا مواجه نشده باشد، یا ایده ی وجود موجودی ماوراءطبیعی را یاوه بیانگارد، یا فکر کند که هیچ شاهدی برای باور به وجود خدا نیست. اما فارغ از همه ی این دلایل، اگر کسی به وجود خدا باور نداشته باشد، اتئیست است، یعنی، باور تئیستی ندارد. با این رویکرد، تئیسم و اتئیسم همه ی موارد ممکن در مورد باور به وجود خدا را پوشش می دهند: یا فرد تئیست است یا اتئیست؛ هیچ گزینه ی دیگری در میان نیست. یا شخص گزاره ی "خدا هست" را درست می داند، یا غلط. یا فرد به وجود موجودی ماوراءطبیعی باور دارد یا ندارد. هیچ شق ثالثی در میان نیست. در اینجا پرسش اگنوستیسیم (لاادری گری) رخ می نماید، که به طور سنتی به عنوان گزینه ی سوم در میان تئیسم و اتئیسم مطرح می شود. |
|
+ نوشته شده در
شنبه پانزدهم تیر 1387ساعت 16:5 توسط سرخ جامه |
|
|
درود بر خرد گرایان
انقلاب تحولی اساسی در یک نظام با هدف بر کندن بنیادهای کهنه و بر پایی بنیادهای نو میباشد. این انقلاب میتواند در یک فرهنگ صورت بگیرد و انقلاب فرهنگی نامیده شود. این انقلاب میتواند در اقتصاد صورت بگیرد و انقلاب اقتصادی نامیده شود. یا در صنعت و در اجتماع صورت پذیرد که به ترتیب انقلاب های صنعتی و اجتماعی نام گیرد. اکنون به بررسی دو نوع از انقلاب های بزرگ می پردازیم.
در انقلاب های اجتمایی هم در ساختار های اجتمایی و هم در حکومت تحولاتی پدید می آید که البته باعث از بین رفتن حکومت حاکم نمی شود٬ بلکه در آن تاثیراتی میگذارد که البته این تغییرات قابل بازگشت هستند ٬ زیرا هنوز حکومت همان حکومت حاکم است. ولی در اثر شورش هایی که در طبقه اکثریت مردم روی میدهد حاکم مجبور است برای بقای خود٬ تغییراتی جزیی در ساختار هایش پدید آورد. یکی از نمونه های بارز از انقلاب اجتمایی میتوان به روی کار آمدن محمد خاتمی و گروهی بنام اصلاح طلبان در سال ۱۳۷۶ یاد کرد. انتخاب محمد خاتمی با رای ۲۰ میلیونی یک انقلاب عظیم اجتمایی بود و صد البته یک اشتباه. دولت اصلاح طلب که فرزند انقلاب و جنبش اجتمایی بود ۸ سال مردم و اکثریت عامه را از برخی لحاظ راضی نگه داشت. این جنبش باعث بوجود آمدن آزادی های نسبی اجتمایی و امیدواری مردم به وضع موجود شد. اما بعد از بی اعتمادی مردم در ۴ ساله دوم به اصلاح طلبان ٬ اصولگرایان که تا این زمان در تلاش برای بدست آوردن دولت و مجلس بودند از این فرصت استفاده کرده و دوباره زمام امور را بدست گرفتند تا اوضاع سیاسی و اجتمایی را دوباره به وضع دلخواه خود و قبل از سال ۱۳۷۶ بر گردانند ٬ همان اوضاعی که شاهد آن هستیم. با این مثال میتوان پی برد که انقلاب های اجتمایی بصورت مقطعی و تقریبی میتوانند مفید باشند. ولی اصل حکومت دیکتاتوری است. و حکومت٬ دولت را برای زمان کوتاهی از دست میدهد و بزودی آن را بدست می آورد. پس میتوان به این نتیجه رسید که انقلاب سیاسی حداقل برای کشور ما راه حل بهتریست. زیرا نیاز ما نابودی گروه حاکم هست.
اما انقلاب مورد نظر ما که محور بحث خواهد بود انقلاب سیاسی میباشد. انقلاب های سیاسی را٬ که در صد ساله اخیر رویداده میتوان به صورت زیر تعریف کرد: انقلاب سیاسی تحولی شگرف و سریع و خشونت آمیز در ارزش ها ٬ عرف ها و عقاید حاکم بر جامعه است. از بین بردن نیروهای محور مسلط بر جامعه مانند نهادهای سیاسی ٬ بنیاد های نظامی ٬ ساختار های اجتمایی ٬ رهبری ٬ و در نهایت نابودی کلی فعالیت ها و سیاست های دولت وقت است. انقلاب پدیده ای تاریخ ساز است. با ایجاد انقلاب سیاسی و دگرگون ساختن حکومت حاکم میتوان انقلاب های دیگر نیز بدست آورد. به عبارتی دیگر شما با انقلاب سیاسی میتوانید انقلاب های دیگری همچون انقلاب اجتمایی ٬ صنعتی و اقتصادی را نیز بدست بیاورید. بهتر است از انقلاب سیاسی ایی که منجر به خونریزی میشود دوری کرد به دو دلیل : ۱.به دلیل این که انقلاب سیاسی مسلما تظاهرات و تجمع هایی در پی دارد و خطر درگیری٬ اسیر شدن و کشته شدن در آن بسیار بالاست. ۲. معمولا در انقلاب ها افرادی هرج و مرج طلب هستند که تعدادشان کم هم نیست٬ پس خرابی هایی جبران ناپذیر بوجود خواهد آمد و کشور دوباره باید مسیری طی شده را بپیماید. ۳.حکومت هنوز ضعیف نشده و پایگاه مردمی دارد. اما نوعی از انقلاب سیاسی نوین وجود دارد که در مرحله اولیه آن نیاز به خشونت و درگیری مستقیم با حکومت و عوامل آن نیست. نام این انقلاب سیاسی "انقلاب نرم" است.
برای از بین بردن حکومت دیکتاتوری دینی که با جرات میتوان گفت یکی از بزرگترین و قدرتمندترین حکومت های دیکتاتوری است٬ باید بر نقطه ضعف های آن پافشاری کرد. بهتر است عوامل مهم در تداوم حکومت دیکتاتوری دینی را بشناسیم و آن را از بین ببریم. مسلما مهم ترین عامل خود دین است. با سیری در تاریخ میتوانیم پی ببریم که حکومتی در جهان سوم عمری طولانی داشته که پایه هایش بر زور گویی دینی استوار بوده و از بیسواد بودن و خرافی بودن مردم سو استفاده کرده است. علم و دین دو دشمن دیرینه اند. علم٬ منطق و خرد را شامل میشود و دین ٬ خرافه گرایی و جادو و سحر را٬ این دو گروه در تقابل دائمند. برای مبارزه با حکومت دینی باید به صورت مستقیم با دین مبارزه کرد که منجر به مبارزه غیر مستقیم با حکومت دینی میشود. این حرکت انقلاب نرم نامیده میشود و در مرحله اولیه است. بدون درگیری و بدون خونریزی. با بوجود آمدن یک حزب ملی و جامعه گرا و اتحاد اقلیت آگاه می توان افکار اکثریت مردم را که باعث تداوم حکومت دیکتاتوری دینی شده اند را تحت تاثیر قرار داد. اگر اقلیت آگاه جامعه بتواند با استفاده از هرگونه ابزاری افکار خود را به اکثریت مردم عامه بشناساند ٬ میتواند خط مشی اکثریت را ترسیم کند. اگر هر یک از اعضای جامعه دین را از زندگی خود حذف کنند یا دین را مانند یک وسیله ایی شخصی بدانند و آن را در چهارچوب خانه هایشان حفظ کنند پس حکومت دینی خود به خود معنایی نخواهد داشت.حکومت دین بر مردمی بی دین بی فایده است. زیرا مردم دیگر پذیرای آن نخواهند بود. پس به عبارتی دیگر اگر دین در اجتماع مفهومی نداشته باشد حکومت دینی محکوم به فروپاشی است. این مرحله اوله انقلاب نرم است. انقلابی خفته٬ انقلابی ساکت که جامعه را برای آغاز مرحله دوم آماده میکند.مرحله دوم مبارزه٬ مبارزه مستقیم با حکومت دینی است.حکومت دیکتاتوری دینی که در مرحله اول عقیم شده شکست پذیر است. از بین بردن این حکومت در مرحله دوم به سادگی از بین بردن یک باکتری است. با سرعت پیشرفت هرچه بیشتر علم ٬ کتاب های ادیان های مختلف زیر سوال میرود از قرآن گرفته تا انجیل و تورات. یک نکته مهم : اگر دقت کرده باشید از زهر پادزهر میگیرند. زهر خود را خنثی میکند. دین از این قائده خارج نیست. دین میتواند خود را نابود کند.بهتر است برای از بین بردن دین از دین استفاده کرد.
مقاله شماره 1.قسمت سوم تعریف انقلاب و انواع آن و معرفی انقلاب نرم
|
|
+ نوشته شده در
جمعه نوزدهم بهمن 1386ساعت 11:35 توسط سرخ جامه |
|
|
درود بر خرد گرایان
به واژه استعمار فکر کنید ! چه چیز هایی را به خاطر شما می آورد ؟ چه حسی را به شما میدهد ؟ این واژه ما رو به یاد کشور هایی مثل اسپانیا و پرتغال و بریتانیا و شوروی سابق و یا فرانسه می اندازد. البته در این صد ساله اخیر امریکا هم افزوده شده است. اسپانیا و پرتغال جزء اولین کشور های استعمار گر بودند و بعد ها بریتانیا به آن ها اضافه شد.. خب استعمار یعنی چی ؟ استعمار به بهره مندی یک دولت و کشور متخاصم از منابع انسانی یا منابع طبیعی یک کشور و ملت ٬بدون پرداخت هیچ گونه امتیازی و به صورتی سلطه جویانه میباشد. در واقع میتوان مثالی واضح آورد شبیه به انگلی که از بدن یک میزبان تغذیه میکند. معمولا به کشور هایی استعمار گر گفته میشود که به طور مستقیم وارد خاک کشوری شده از منابع مردمی و منابع مالی و منابع طبیعی آن ها در جهت منافع دولت و کشور مطبوع خود استفاده می کنند. یک نمونه بارز آن به استعمار اکثر نقاط دنیا توسط بریتانیای کبیر که الان هم چندان کبیر نیست میتوان اشاره کرد. مخصوصا هند که یکی از مستعمرات بزرگ بریتانیا بود و آسیب بسیار زیادی دید.. ایران هم طعم این استعمار را چشیده است. هم از نوع پرتغالی و انگلیسی و هم فرانسوی و روسی و حتی امریکایی. اما شکلی دیگر از استعمار وجود دارد که تا به حال به آن اشاره ایی نشده است. این استعمار پنهان یک دین بیگانه بر یک کشور است. استعماری که میتوان گفت سالها بر زیر پوست کشور باقی مانده. استعماری که همچون زالو خون مردم کشور را می مکد. استعمار دینی !! بی شک میتوان گفت ایران یکی از مستعمرین دین اسلام است. جای خوشبختی است که ایران مانند خیلی از کشور های دیگر فقط اسلام را از اعراب پذیرفتند و نه عربیت را. مصر یکی از کشورهایی است که هم مسلمان شدند و هم عرب. این استعمار در زندگی همه ما قابل لمس است از لحظه تولد تا دم مرگ. فقط کافیست تا کمی موشکافانه به آن بپردازید و به آن بصورت یک سنّت نگاه نکنید.
یک فرد را در نظر بگیرید که تازه پا به این دنیا گذاشته اولین اتفاقی که براش می افته چیست ؟ معلومه ! اولین اتفاق این هست که برایش نامی انتخاب می کنند. استعمار دینی که تا الان خودش را پنهان کرده بود ظاهر میشود : ۱. در ایران اولین خیانتی که در حق یک ایرانی صورت میگیرد انتخاب یک نام عربی بجای نام پارسی برای اوست. ۲.فردی که احتمالا یک روحانیست در گوش راست و چپ نوزاد اذان و اقامه می خواند.انگار که قرار است دین همچون یک عضو بدن فرد را تا آخر عمر همراهی کند ٬ دین تزریق میشود. ۳.زمانی که کودک به مدرسه فراخوانده میشود در حالی که زبان مادری خود را خوب نیاموخته به او زبان بیگانه عربی را می آموزند و حتی مجبور میشود قرآن را که چیزی از آن نمی فهمد به خاطر بسپارد.. ۴. در زمانی که پسر و دختر باید در کنار هم به به درس خواندن بپردازند که برخورد با جنس مخالف برایشان عادی شود و یکدیگر را خوب بشناسند این جاست که دین٬ مخصوصا دین اسلام جداسازی جنسیتی را به اجرا در می آورد. این جداسازی باعث به وجود آمدن بسیاری از مشکلات در آینده فرد میشود. ۵. دختر را در سن ۹ سالگی مجبور میکنند که پوششی غیر عادی به نام چادر را در گرما و سرمای زمستان حمل کند و نامش را حجاب گذاشته اند. دختر در سن ۹ سالگی و پسر در ۱۵ سالگی مجاب میشوند که به زبانی بیگانه خدا را ستایش کنند. انگار دین مانند ژن هایی است که از پدر و مادر خود به ارث میبرند و حق انتخابی وجود ندارد. ۶. دختر و پسر همچنان باید از یکدیگر دوری کنند و مانند جذامی ها از یکدیگر فاصله بگیرند چون از دیدگاه اسلام آنها شهوت ران و بی عقل و شعور هستند.سیستم جدا سازی هم اکنون در بیشتر از دانشگاه های کشور انجام میشود یا در مرحله اقدام است. ۷. زمان ازدواج یک دختر و پسر فرا رسیده و بعد از یکسری سنت های احمقانه دوباره این استعمار نمایان میشود. یک زوج ایرانی با وردی عربی به یکدیگر محرم میشوند و رسما زن و شوهر اعلام میشوند. ورد یا آیه ای که حتی معنی آن را در آن لحظه نمیدانند. ۸.احکامی جنون آمیز و احمقانه مثل خمس ٬ ذکات ٬ کفاره گناه ٬ و غیره.. در زندگی یک فرد مسلمان وجود دارد که او ار مشغول نگه میدارد. دین اسلام به ضمیر ناخود آگاه فرد تلقین می کند که او همیشه یک گناه کار است. و باید همیشه برای بخشش دعا کند. و حتی میتواند با خواندن این ورد های عربی برای خود بهشت را بخرد و حتی حوریانی زیبا و خانه ایی از طلا و باغهایی خرم فراهم کند. ۹.این زوج همین قوانین احمقانه را بر سر فرزند خود پیاده میکنند بدون این که فکر کنند. ۱۰. طبق قانون اسلام یا بهتر بگویم حیله و مکر اعراب برای سرمایه دار شدن ٬ هر کس برای یک بار هم که شده باید به خانه خدا سفر کند تا گناهانش آمرزیده شود. فرد برای این که با خیال راحت بمیرد و به خیال واهی خودش به بهشت برود سرمایه ایی را که میتواند آن را به هزاران زخم دیگر زندگیش بزند هزینه میکند تا به سرزمینی خشک و بی آب و علف به نام عربستان سفر کند و در جایی بین دو کوه مانند احمق ها بدود ٬ به یک ستون ۷ عدد سنگ پرت کند به خیال اینکه شیطان را از خود دور کرده و مانند دیوانه ها دور مکعبی ۷ بار بگردد و سرش را در سوراخ سنگی فروکند. ۱۱.اسلام در لحظات پایانی عمر این فرد هم دست از سرش بر نمی دارد و او را وادار میکند تا وردی عربی بنام شهادتین بخواند تا مسلمان بمیرد. به نظر می آید اعراب مسلمان همیشه احتمال این را می دادند که کسی از دین برگردد برای همین چنین قوانینی وضع کرده اند. ۱۲. حتی در زمانی که فرد مسلمان میمیرد قرار است افرادی به نام انکر و منکر با گرزی آتشین به سراغش بروند و ازش سوالاتی در مورد دین و خدا و پیامبر و امامش بپرسند اگر پاسخی نداد با آن گرز آتشین خدمتش برسند. حتی پستی ایرانی ها بجایی میرسد که وقتی یک ایرانی میمیرد صلوات و درود بر یک عرب میفرستند. این گوشه ایی از استعمار دین بر یک فرد در یک جامعه است ٬ که منطق خرد و حتی سرمایه را از او میگیرد و فرد را به خرافی گرایی و انحراف می کشاند. این زندگی روتین وار یک ایرانی مسلمان و یک مسلمان است که هزاران بار در یک روز تکرار میشود. باید برای مرگ خرد در ایران به سوگ بنشینیم.
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه هجدهم بهمن 1386ساعت 19:21 توسط سرخ جامه |
|
|
درود بر خرد گرایان
زمان بسیار طولانی از وقتی که یک نفر خود را برای اولین بار پیامبر و واسطه ایی بین یک قدرت ماورایی (خدا) و مردم نامیده میگذرد و در ابتدا دشمنانی پیدا میکند چون همیشه تفکرات جدید خطراتی جدی برای تفکرات قدیم به همراه دارد پس پیروان تفکرات و رسوم قدیمی که سرمایه را در انحصار دارند احساس خطر کرده و در مقابل تفکر ترقی خواه قد الم کرده و به مخالفت و ایجاد درگیری میپردازند اما در طول تاریخ همیشه چپگرایان و افرادی ترقی خواهی وجود داشته اند که به خود جرات شنا کردن در جهت مخالف آب را داده اند و به این فرد مثلا پیامبر میپیوندند و در اثر گذشت زمان خود اون افراد متجدد و ترقی خواه تبدیل به اصول گرایانی افراطی میشوند پس از مرگ یک پیامبر این روحانیان و اصول گرایان رهبری جامعه و امور مردم را بدست میگیرند و با استفاده از جهل و خرافی بودن مردم بر ایشان حکومت میکنند. در طول تاریخ مشاهده شده است که این روحانیان برای تثبیت و بقای خود دست به تحریف قوانین دینی میزنند. بطور مثال: موبدان زرتشتی طی چند صد سال عرصه را بر مردم تنگ کردند و خیلی از قیامهای مردمی به دستور آنها سرکوب شد. همچنین میتوان به کشیش های کاتولیک اشاره کرد که در طی قرن ها بر اروپا فرمانروایی میکردند و به عبارت دیگر کلیسا بر مردم حکومت میکرد. در قرون وسطا و حکومت کلیسا مردم بدترین شرایط ممکنه را از نظر اجتمایی و سیاسی و اقتصادی سپری میکردند. تا آنجا که کشیش های کاتولیک برای ایجاد وحشت برخی از مخالفان خود را با نام جادوگر و جن زده به آتش میکشیدند و باقی معترضان را به اسم یاغی و آشوبگر به دار آویخته و یا به تیغ گیوتین میسپاردند. در این میان مردم هستند که لطمه و آسیب جبران ناپذیری میخورند و عده کمی از مردم که قیام کرده سرکوب و کشته میشوند و این مبارزات ادامه پیدا میکند تا زمانی که مردم در طی جریانی بنام انقلاب پیروز میشوند (انقلاب انواع مختلفی دارد که در مقالات بعدی به آن اشاره خواهد شد) مثال دیگری که ملموس تر است و آن را به راحتی میتوان احساس کرد حکومت امروز ایران است.که نمونه بارز و مشخص دیکتاتوری و حکومت دینی بر مردم است. هم اکنون به بررسی حکومت و دیکتاتوری دینی در ایران میپردازیم.
در حکومت دین بر مردم فرد یا افراد روحانی که نقش رهبران حکومت را بازی میکنند خود را ولی امر و تصمیم گیرند به جای افراد حقیقی و حقوقی جامعه میدانند. اکثریت قریب به اتفاق جامعه از روی جهل و نادانی و حتی خرافی بودن دینی به دنبال این روحانیون و عوامل این سیستم براه می افتند زیرا این نکته به اثبات رسیده است که اندیشه های حاکم بر هر نسل همواره اندیشه های طبقه حاکم بر آن نسل بوده است که این افکار و اندیشه ها به وسیله ابزارهایی که در دست سیستم حکومتی است به مغز مردم تزریق میشود. حکومت دیکتاتوری دینی با استفاده از این ابزار تفکر مردم را محدود و مرتجع نگه میدارد و فرصت فرا اندیشی را از مردم سلب میکند. مهمترین این ابزار عبارتند از : ۱. تلویزیون (صدا و سیما ) ۲. روزنامه های حکومتی صدا و سیما یکی از قدرتمند ترین ابزارها برای بدست آوردن و کنترل کردن افکار مردم است. نکته جالب توجه اینجاست که رئیس صدا و سیما مستقیما از طرف رهبری انتخاب میشود. با استفاده از این سلاح قدرتمند میتوانند دین را بر سر مردم کوبیده و افکار و اعتقادات پوسیده ی خود را که باعث بقای حکومت میشود به ضمیر ناخودآگاه مردم تزریق کنند. اگر به سریالهای تلویزیونی توجه کنید میتوان به این سیاست های موذیانه پی برد. این سریال ها و فیلم ها دارای نکات ریزی هستند که شاید توجه شما به آن جلب نشده باشد. ۱. به کاراکتر قهرمان توجه کنید. در سریال های صدا و سیما برای نشان دادن یک کاراکتر ایده آل به برجسته کردن و پررنگ کردن این نکات در اون شخصیت و کاراکتر میپردازند الف: قهرمان داستان فردی دینگرا . مسلمان شیعه . دارای اسمی عربی احتمالا اسم یکی از امامان تازی است ب:قهرمان داستان فردیست که به پول و مسائل دنیوی اهمیت نداده و از گناه و وسوسه های دنیوی پرهیز میکند و اما در مورد کاراکتر ضد قهرمان و شخصیت منفی سریالها و فیلم ها میتوان به موارد زیر اشاره کرد : الف: ضد قهرمان و کاراکتر منفی دارای اسم اصیل ایرانیست. غالبا فردی با آرایش مو و ریش نامتعارف یا بدون ریش است ب: این کاراکتر منفی همیشه در گمراهی بسر میبرد و یا سعی در گمراه کردن افراد سربه راه و یا حتی قهرمان داستان را دارد در فیلم ها و سریال ها قهرمان هیچ وقت اشتباه نمی کند او نامی عربی دارد و نماز میخواند و فردی ایده آل است در مقابل ضد قهرمان فردیست که عرف و ارزش های جامعه را زیر پا می گذارد دارای نام ایرانی است و یا دزد است یا قاتل و یا معتاد که در پایان یا به قهرمان ایمان می آورد و یا توسط قهرمان از بین میرود اخبار در صدا و سیما اخبار در بصورت گسترده ایی سانسور میشود . اخبارهایی که به نفع سیستم و حکومت باشد با بزرگنمایی پخش میشود ولی گزارشات و اخبارهای که نشان دهنده واقعیت هستند تحریف یا حذف میشوند ۲. روزنامه ها و مجلات طیف وسیعی از مردم جزء مخاطبان روزنامه ها هستند. البته جای خوشبختی است که در روزنامه ها فضای بازتری نسبت به تلویزیون وجود دارد. روزنامه های مخالف و چپ گرا توقیف میشوند و روشنفکران و نویسندگان یا ناپدید میشوند و یا در زندان و سلول های انفرادی بسر میبرند و روزنامه های اصولگرا در نبود روزنامه های مخالف میدان را خالی دیده و به توجیه کردن قوانین ظالمانه وضع شده از طرف حکومت میپردازند و این قوانین نامتعارف را برای مردم قوانینی عادی به تصویر میکشند پس حکومت دیکتاتوری دینی با استفاده از این ابزار به هدف خود میرسد. مردم آنگونه که روحانیان و سیستم میخواهد می پوشند و آنگونه که خوشایند آنها باشد زندگی میکنند زیرا چاره ایی جز این ندارند. بی شرمی حکومت تا بدان جا رسیده که حتی دررنگ و نوع پوشاک فرد و مدل مو پسران و پوشش دختران و حتی زندگی شخصی و خصوصی افراد در جامعه دخالت و تصمیم گیری میکند. اما در این میان اقلیت آگاه که جسارت اندیشیدن را به خود داده اند اعتراض میکنند و برای بدست آوردن آزادی های خود مبارزه می کنند ولی به این دلیل که عده کمی هستند و متحد نیستند و مهمتر از همه این که حزبی ندارند محکوم به شکست میشوند و اینجاست که نیاز به ایجاد یک جنبش ملی و مردمی احساس میشود. پایان مقاله اول حکومت دین بر مردم و ابزار های این سیستم برای بقاء |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه هجدهم بهمن 1386ساعت 12:5 توسط سرخ جامه |
|
|
درود بر خرد گرایان
آخرین گفتار بابک خرمدین سردار بزرگ ایران تو ای معتصم خيال مکن که با کشتن من فرياد استقلال طلبي ايرانيان را خاموش خواهي کرد . نه ! اين حماقت است اگر فکر کني چون افشين وطن فروش را با زر خريده اي ميتواني ايرانيان را اسير کني . من مبارزه اي را آغاز کرده ام که ادامه خواهد داشت. من لرزه اي بر ارکان حکومت عرب انداخته ام که دير يا زود آن را سرنگون خواهد نمود. اکنون که مرا تکه تکه ميکني هزاران بابک در شمال و شرق و غرب ايران ظهور خواهد کرد و قدرت پوشالي شما پاسداران جهل و ستم را از ميان بر خواهد داشت ! اين را بدان که ايراني هرگز زير بار زور و ستم نخواهد رفت و سلطه بيگانگان را تحمل نخواهد کرد. من درسي به جوانان ايران داده ام که هرگز آنرا فراموش نخواهند کرد . من مردانگي و درس مبارزه را به جوانان ايران آموختم و هم اکنون که جلاد تو شمشيرش را براي بريدن دست و پاهاي من تيز ميکند صدها ايراني با خون بجوش آمده آماده طغيان هستند. مازيار هنوز مبارزه ميکند و صدها بابک و مازيار ديگر آماده اند تا مردانه برخيزند و ميهن گرامي را از دست متجاوزان و يوغ اعراب بدوي و مردم فريب برهانند . اما تو اي افشين . . . در انتظار روزي باش که همين معتصمي را که امروز مانند سگاني در برابرش زانو ميزني و وطن ات را براي او فروختي در همين تالار و روي همين سفره سرت را از بدن جدا کند . مردي که به ميهن خویش خيانت کند در نزد ديگران قربي نخواهد داشت و هيچکس به فرد خود فروخته اعتماد نخواهد کرد معتصم قبل از کشتن بابک از او پرسید : ای سگ چرا در جهان فتنه انگیختی ؟ بابک پاسخی نداد پس معتصم تازی دستور داد که دست ها و پاهای بابک را از بدنش جدا سازند. چون که یک دست بابک را بریدند بابک دست دیگر خود را در خون خود زد و بر چهره ی خود مالید و همه ی روی خود را از خون خود سرخ کرد معتصم تازی شگفت زده پرسید : این چه عملی است ؟ بابک فرمود : در این کار حکمتی است. چون شما هر دو دست و پای مرا از تنم جدا کنید خون از بدنم برود و چهره ام زرد شود من روی خویش از خون خود سرخ کردم تا چون خون از تنم بیرون شود نگویند که رویش از بیم زرد شد پس معتصم تازی خشمگین شد و دستور داد پوست گاوی بیاوردند و بابک را در میا پوست گرفتند چنانکه هر دو شاخ گاو بر بناگوش او بود در وی دوختند و پوست خشک شد پس همچنان زنده بر دارش کردند و در نهايت دو خنجر در ميان دنده هايش فرو رفت و آخرين سخني که بابک با فريادي بلند بر زبان آورد اين بود : پاینده باد ایران منابع :
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه هفدهم بهمن 1386ساعت 20:20 توسط سرخ جامه |
|
|
درود بر خردگرایان
همونطور که از اسم این وبلاگ مشخصه این جا محلی برای بحث و تبادل نظر و یک بانک جامع اطلاعاتی در مورد منشور میهن پرستی و بهتر بگم نژاد پرستیه پس ۱. اگر مسلمان هستی از هر نوعش شیعه یا سنی و چه اصول گرا و محافظه کار و چه اصلاح طلب و به اصطلاح روشنفکر اسلامی یا هر کثافت دیگه ۲. اگر به کمونیست اعتقاد داری یا کمونیستی. ۳.اگر به دمکراسی اعتقاد داری. به این دلیل که دمکراسی دروغی خنده دار است بهتره گورت رو از این جا گم کنی. اما اگر از دین بر گشتی و خرد گرایی رو پیشه کردی و خودت رو پیدا کردی و میتونیم دوستان خوبی برای هم باشیم و از اندیشه های یکدیگه استفاده کنیم برای اولین پست این وب تصمیم گرفتیم که ۳ تن از خیانتکاران بزرگ این کشور رو معرفی کنیم که خوشبختانه همتون میشناسیدشون در طول تاریخ هر کشوری بودند انسانهایی که با خیانت کاری کشورشون رو به چالش های جدی کشاندند. در ایران هم خیانتکاران بسیاری بودند که به بررسی و شناخت هر چه بهتر این ۳ خیانتکار می پردازیم. ۱. روزبه پارسی یا بهتره با اسمی که برازنده این انسان رذل و وطن فروش هست معرفیش کنیم : « سلمان فارسی » ۲. دکتر علی شریعتی ۳. سید محمد خاتمی (رئیس جمهور سابق) در مورد شماره ۱ . سلمان فارسی مردی نابغه زیرک و با ضریب هوشی بالا بود.که دانشی بسیار زیادی از ادیانی مانند یهود و مسیحیت داشت و خود از یک خانواده مرفه و درجه یک زرتشتی بود. خیلی از پژوهشگران و محققان بر این عقیده هستند که تازینامه (قرآن) توسط این مرد و به همراهی محمد نوشته شده. در جنگ بین اعراب و ایرانیان سلمان نقش اساسی در فتح و پیروزی و تسلط اعراب بر ایران را بازی میکرد. وی به همه ترفند های نظامی ارتش ایران آشنا بود و راههای ورود آسان به ایران را به خوبی میدانست او بود که باعث کشته شدن بسیاری ار نیاکان ما شد. باعث به یغما رفتن ثروت ملی ایرانیان شد باعث سوختن کتابخانه ها شد و باعث گرویدن مردم از دین سپید زرتشت به دین پلید اسلام شد. ننگ باد و نفرین بر سلمان فارسی در مورد شماره ۲ . دکتر شریعتی محقق و پژوهشگر و بهتر بگم دانشمند. اگر این مرد نبود ننگی به نام انقلاب اسلامی بوجود نمی آمد و در اصل تئوریسین انقلاب شریعتی بود و خمینی گجسته فقط نقش یک بت را برای مردم ایفا کرد در صورتی که شریعتی با سخنرانی های گیرای خود دانشجویان را در حسینیه ارشاد آموزش می داد. و بالاخره مورد ۳ . محمد خاتمی نقش یک قرص مسکن برای مردم را در اواخر دهه هفتاد بازی کرد. با زیرکی هرچه تمام تر بر روی صحنه پا گذاشت با دادن آزادی های اجتمایی مردم را آرام کرد و در اواخر ۴ سال دوم ریاست جمهوری خود رسما تبدیل به یک محافظه کار اصول گرا شد. این سه نفر برجسته ترین خیانتکاران طول تاریخ ایران بودند. اگر کوچکترین حس نفرتی نسبت به اعراب و مسلمانان در وجودتون هست به ما بپیوندید. آماده تبادل لینک هستیم. سرخ جامگان بپاخواسته اند پاینده ایران آریایی زنده باد خردگرایی و آزادی |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه شانزدهم بهمن 1386ساعت 10:55 توسط سرخ جامه |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
مقالاتی در مورد دین زدایی ، حکومت ها و انقلاب ها
|
| نوشته های پیشین |
|
فروردین 1388 تیر 1387 بهمن 1386 |
|
RSS
|